|
دلم گرفته بود از چشمهایم غم می بارید
می خواسم تنها باشم تنها تر از تنهایی
داشتم به خودم می لرزیدم
هق هق ام فضای خلوتم را پر کرده بود
خسته شده بود ...خسته از زندگی
ناگاه چشمهایم به تیغ گوشه ی ا یینه ی دستشویی افتاد
کسی در گوش هایم زمزمه می کرد و هوس مرگ را در من می پروراند
تیغ را برداشتم می خواستم برای همیشه
کوله بار پر از غم و تنهایی ام را ببندد و راهی سفری دور و دراز شوم
ناگاه نگاهم به درون ایینه افتاد
خدا را دیدم... داشت به من لبخند می زدو می گفت من هنوز با توام
تیغ را دور انداختم و فهمیدم هنوز تنها نیست
|